تبليغاتX
پسر مامان
پسر مامان

روزمرگیها

سلام

من مشغول خواندن برای کارشناسی ارشد هستم هم خوشحالم که تونستم همتم را جمع کنم هم ناراحت که  باید بیخیال ۳ سال زحمت بشم .

اما همش یاد کتاب چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد میافتم و یاد هم و ها.

گیرم که من سر دفاع پایان نامه با استادم دعوام شد (قبل از دفاع نه سرجلسه دفاع) . گیرم که من سه سال دوندگی کردم تا بقیه را متقاعد کنم که من راست میگم و باید دفاع کنم . گیرم که جز بهترین رشته ها در یکی از دانشگاه های معروف بودم . گیرم که نتونستم هیچ کاری کنم و حکم اخراجم را زدند.

هیچکدام از دلایل بالا باعث نمیشه که من بشینم و غصه بخورم. هدفهای درسی من خیلی فراتر از مدرک فوق لیسانسه به همین خاطر دوباره کنکور میدم و دوسالم با جان و دل دوباره همه درسهارا دوره میکنم( به جاش پایه ام قوی میشه )تا بتونم به اهداف عالی ترم برسم یه کنکور فوق و دوسال درسهای تکراری کوچکتر از اونی هستند که من را از عشقم که درس خوندنه دور کنند.

به همین خاطر مشغول خواندن درسهام هستم ولی بایه بچه و کار کردن و ..خیلی سخته .امیدوارم بتونم درسهام را تا کنکور تموم کنم و دوره کنم چون هزینه شهریه شبانه هم خیلی بالاست بیشتر باید بخونم . چون بیشتر دانشگاهها به دلیل کمبود بودجه زدند تو خط شبانه .

برام دعا کنید.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:38 توسط مادر| |
این پست پس از نوشتن عنوان به طور ناگهانی اینتر شد و در همان لحظه هم یه کامنت خوشگل اومد.

من میخواستم این پست را حذف کنم ولی نمیدونستم نظرش را چطوری انتقال بدم به همین خاطر میذارم بمونه .

وبلاگمه دلم میخواد اینجوری باشه .

ایام بکام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:29 توسط مادر| |
من: دوست دارم تنهایی (یعنی با خانواده خودم یعنی همسرم و پسرم ) برم مسافرت و به آرامش برسم و از سکوت و زیبایی طبیعت لذت ببرم .

همسرم : دوست دارم یه عالمه ادم بریم مسافرت و بگیم و بخندیم و حرف بزنیم و حوصلمان سرنرود.

----------

من : دوست دارم اگر با کسی میریم اونا هم با ماشین خودشان بیایند و ما هم در ماشینمان راحت باشیم .پسرم پشت ماشین دراز بکشه و منم جلو بشینم از عقب ماشین بودن درمسافرت بدم مییاد.همینطور از بچه روی پانگه داشتن در مسافرت.

همسرم : چه کاریه مگه بنزین مفته هر ماشینی تا ۵ نفر گنجایش داره. مردا و بزرگترا جلو بقیه عقب

---------------------

من : هر هفته رفتن خونه مادر شوهر را دوست ندارم چون حوصلم سر میره .بعد از یک هفته کاری و ۵ شنبه هم کارای خونه دوست دارم  حداقل یه جمعه در میون بریم گردش .اینطوری احترامات هم بیشتر حفظ میشه

همسرم : من ۷ روزه به مامانم اینا سر نزدم باید بریم اگرم تو نمیخوای نیا من میرم .(با لحن عصبانی)تازه کجا بریم گردش با کی بریم تنهایی که به درد نمیخوره .

--------------------

و خیلی مسایل دیگه که اضافه خواهم کرد.

ما حتی روش نوبتی را هم امتحان کردیم و گفتیم که مثلا یه بار دسته جمعی میریم یه بار تنهایی ولی بازم جواب نداده چرا ؟ به چند دلیل :

۱- من با خانواده اون اصلا حال نمیکنم و خیلی باهم اختلاف نظر داریم کمی تحمل میکنم ولی طاقتم طاق میشه.

۲- همسرم با خانواده من اصلا حال نمیکنه و خیلی باهم اختلاف نظر دارند کمی تحمل میکنه ولی طاقتش طاق میشه.

۳- دوستای زیادی داریم ولی با هیچکس اونقدر سازگار نیستیم که باهم مسافرت بریم .

این از مشکلات دسته جمعی که مسافرت را زهر مارمان میکند و مسلما روی مسافرت تنهایی هم اثر داره .

مثلا در مسافرت تنهایی اگه ماشین خراب بشه همسرم میگه :دیدی چه بد شد تنها اومدیم اگه درست نشه چی ؟ من شمارا توی جاده ول کنم برم تعمیرکار بیارم و ...

منم میگم اینهمه ادم ماشیناشون خراب میشه و یا تنهایی میرن مسافرت .پس چی کار میکنند؟

در راستای اختلافات فوق کادو دادن هم است:

من : اگه مثلا خواهر همسرم برای تولد پسرم کادوی ۱۰ هزارتومانی اورده باشه منم همون قدر کادو  میبرم.

همسرم : اونا دخترند و اجازه شان دست همسرشان است و من باید ۳ برابر کادو ببرم که اونا جلوی خانواده هاشون سربلند بشوند.

----------------------

ما هرسال عید برای کلیه افراد خانواده همسر و فقط مادر من کادو میگیریم .

من : پس چرا هیچکس به من عیدی نمیده.

همسرم : ما رسم داریم پسرا برای خواهر ها و برادرها عیدی میگیرند و اونا نباید برای بقیه عیدی بگیرند.

----------------------

اگه بخوام بگم میشه قصه هزارو یک شب .فعلا همینا را داشته باشید تا بعد .نظراتتون هم در این رابطه برام مهمه .

من میگم همسرم اشتباه میکنه .

همسرم میگه تو خودخواهی و اشتباه میکنی.

شما چی میگید؟

ایام بکام

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:8 توسط مادر| |
سلام

امروز دوست دارم راجع به یه مطلبی بنویسم:

اول یه داستانی بگم که شاید خیلی ها شنیده باشند:

داستان دوبرادر که یکی از انها سالیان سال در کوه عبادت میکرد و دیگری در شهر جواهر فروش بود.

روزی برادر اول بعد از مدتها به شهر رفت و به مغازه برادر دوم رفت و در حین صحبتهاش به او گفت : کمی از کار وکاسبی ات کم کن و دور از هیاهو به عبادت بپرداز و ...

بعد نگاهش به سرندی (الک )افتاد که گوشه مغازه روی هوا ایستاده و به جایی بند نبود.از برادرش پرسید که ان سرند چیست ؟برادرش گفت به تو خواهم گفت.

بعد برادر کاسب به برادرش گفت :چند لحظه ای در مغازه بایست من کاری دارم میروم و برمیگردم.

و از مغازه خارج شد.چند لحظه ای نگذشته بود که خانمی برای خرید جواهر وارد مغازه شد و گردنبندی را خواست و مشغول امتحان ان شد در این اثنا که خانم مشغول وارسی گردنبند روی گردنش بود یک لحظه نگاه برادر اول به گردن زن افتاد و دلش لرزید و در همان لحظه سرند به زمین افتاد.

برادر کاسب وارد شدو رو به برادرش گفت : من سالیان سال است ان سرند را در هوا نگه داشته ام و باهوای نفسم مقابله کرده ام ولی تو بعد از سالیان سال عبادت در تنهایی نتوانستی لحظه ای ان را نگه داری.

از این داستان خیلی خوشم میاد .به نظر من هم گوشه خونه بودن دلیل نجابت صد در صد زن یامرد نیست .اگه در جامعه بودی و هر روز هزار و یک نفر را دیدی و ورای همه خدا را هم دیدی نه تنها نجیبی بلکه اصیل هم هستی.

خیلی سرم شلوغ شده دارم برای کنکور کارشناسی ارشد میخوانم .برام دعا کنید.بالاخره خودم را قانع کردم که اگر میخوام درسم را ادامه بدم باید بیخیال دو سه سال طی شده باشم و دوباره شروع کنم .

دارم یه کار مشترک (شرکت مجازی)با کسی را میاندازم که خیلی دوست دارم موفقیت امیز باشه چون هم توش پوله هم اعتبار هم تجربه هم حس ازادی برای کاری که دوستش دارم و تصمیمی که خودم گرفتم .(خدایی همسرم هم کاملا ازادم گذاشته و جز در مواردی که ازش نظر خواهی کنم دخالت نمکنه حتی راجع به اون اقایی که میخوام باهاش کار کنم زیاد حساس نیست با اینکه فکر میکردم اینطوری نباشه.)

نی نی کماکان کشان کشان مهد میرود و هر روز باید یه ترفند جدید اجرا کنیم .

شرایط بالا یه حس ازادی در زندگی را این روزها بهم داده که با هیچی عوضش نمیکنم.فقط باید مواظب اون سرنده باشم نه ؟

شاد باشید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:28 توسط مادر| |
سلام

بعد از یه مدت طولانی اومدم ببخشید.

وقت داشتم ولی زیاد نمیتونستم بنویسم نمیدونم چرا ؟

بگذریم ..

من این روزها بیشتر از همیشه مشغول بردن پسرم به مهد و عادت کردن او با این محیط جدیدم .متاسفانه پسرم از بچه هایی است که زیاد با هرروز مهد رفتن میانه نداره و ترجیح میده هر از گاهی تفریحی بره یه سری به خاله و نی نی ها بزنه و بازی کنه و بیاد و بقیه روزا کنار مامان یا مادر بزرگش باشه .که به دلایل حرفهای خانم مشاور باید مهد بره و بنده بیدی نیستم که از این بادها بلرزم .

این هفته به دلیل فوق همش دیر اومدم سرکار و آژانس گرفتم و ای پول دادیم که نگو.

نمیدونم هفته بعد چه کار کنم مهد نی نی ساعت ۷ شروع به کار میکنه ولی بابای نی نی هم باید ۷ سرکار باشه منم که کله صبح میام بیرون البته سرکار بابای نی نی از محل کار ما رد میشه و من میتونم دیرتر برم ولی بابای نی نی میگه من نمیتونم حتی ۳ ربع دیرتر برم .

یه مساله دیگه :

این پیام تبلیغاتی تلویزیون در زمینه گل شاداب و با طراوت خواستار بیشتری دارد را دیدید.

نمیدونم فقط من اینقدر نسبت به این پیام الرژی پیدا کردم و حالم از زن بودنم به هم خورده یا شما هم (دوستان خانم)همینطورید و یا اگر اقا هستید واقعا احساستان نسبت به این پیام چیه ؟

اگر نظرتان مثل منه که تلفن روابط عمومی سیما ۱۶۲ است شمارا به خدا زنگ بزنید و پیغام بگذارید که بیشتر از این این مسخره بازیها را ادامه ندهند .گرچه صداو سیما کلا مسخره بازی شده ولی اخه وقاحت تا چه حد .مگه زن یه گل کنار خیابانه که شما میخواهید انتخابش کنید که اینجوری باشه بهتره و اونجوری بدتره لابد بعد از اینکه طراوتش را از دست داد میرید سراغ یه گل باطراوت دیگه .(دقیقا این تبلیغ از تبلیغات اخو.ن.د.ی است که هر چی طرف سنش کمتر باشه نفهمتره و بهتر سرویس میده بقیه چیزاهم مهم نیست.)

از دست این مطلب این چند روزه آی حرص خوردم که نگو و نپرس.

خیلی کار دارم اما مهمترین کارم تسویه حساب با دانشگاه و خوندن برای کنکوره که وقت زیادی هم نمونده .با یه برنامه ریزی دقیق باید شروع کنم .که قبول بشم بعد تصمیم میگیرم چه کار کنم .

پسرم این روزا خیلی کم اشتها شده دارم شربت زینک سولفات بهش میدم قبلا که خیلی روی اشتهاش تاثیر داشت و لی الان کمتر تاثیر داره امیدوارم زودتر اشتهاش درست بشه هرکی میبینش میگه وای چقدر لاغر شده .منم حساس .میخوام خر خره شان را بجوم.

راستی ساعتهای کاری ما در ماه رمضان ۰.۵ ساعت تغییر کرد ماگفتیم جون ما این نیم ساعت را هم ما میاییم شما خودتان را به زحمت نیاندازید گوش نکردند. اخه فرق ماها با کارمندای دولت که در ماه رمضان رسما " تعطیلند چیه ؟کار ما درکارخانه که به خدا سختتر از کارمندای دولته که در ماه رمضان هم باید روزی ۸ ساعت سرکار باشیم رفت و امد هم بماند.

شاد باشید.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:29 توسط مادر| |
سلام

دلم نیامد حالا که نگرانتان کردم تا مدتها خبری ازم نشه .

بابای نی نی خیلی بهتر شده و کلا سردرداش قطع شده از محبت همتون ممنونم .

البته من بازم برای چکاپ اصرار دارم و امیدوارم بتونم با بای نی نی را راضی کنم. خودتون که میدونید غالب مردان با دکتر رفتن مشکل دارند.(چون فکر میکنند دکتره هیچی حالیش نیست و اونا بهتر از دکتر میفهمند.)

اخ جون امشب مبخواهیم برویم عروسی پسر دوست پدرم که روابط نزدیکی باهم داریم ای برق..

اما نی نی :

نی نی هر ۵ دقیقه ۱ بار میپرسه :

مامان من پیدر(پسر)خوبی هتم(هستم )

منم میگم خیلی مامان

بعد میره یه کار بد انجام میده منم میمونم توی رودربایستی که دعواش کنم یا نه ؟

هر ۱۰ دقیقه یکبار هم میگه :

مامان من دوتت(دوستت )دارم .

منم میگم منم دوست دارم .

و دوباره سناریوی بالا تکرار میشه .

البته دوست دارم که از الان بتونه ابراز احساسات کنه که بعدا از طرف عروس محترمه مورد عنایت قرار نگیریم.

از شوخی گذشته فکر میکنم ابراز احساسات د ربچه های شیطون خیلی میتونه کمکشون کنه که با اطرافیان ارتباط درست تری پیدا کنند.

فعلا باید برم

ایام بکام

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:27 توسط مادر| |
سلام به روی ماه همگیتون (چون خیلی زیادین نمیتونم اسم ببرم کسی ناراحت نشه .)

درگیر یه دغدغه ترسناک شدم .

به مکالمه من و همکارم که چندی پیش شوهرش به طور ناگهانی فوت شده دقت کنید:

من: یه مدتی است بابای نی نی همش سردرد داره

همکارم :مثل شوهر من

من: هرچی مسکن هم میخوره خوب نمیشه

همکارم :مثل شوهر من

:فشارش هم خیلی پایینه

:مثل شوهر من

:میخوام ببرمش سیتی اسکن

:حتما ببرش شوهر منم همینطور بود بعد از سیتی اسکن تشخیص یه بیماری بد را دادند و چند روز بعد به کما رفت و یک هفته بعد هم ..

به مکالمات بالا اینم اضافه کنید که من و این خانم همکارم روز تولدمان یکی است البته با اختلاف ۹ سال .

امروز میخوام سریع برم دنبال سیتی اسکن بابای نی نی .خودش انقدر گرفتاره که وقت نمیکنه بره فقط باید براش وقت بگیرم و مجبورش کنم سریع بره .واقعا نگرانم امروز از هرروز بیشتر کار کردم تا زیاد فکر نکنم ولی بازم نگرانم.

حتی دلم نمیاد بهتون بگم برام دعا کنید چون میدونم خدا خیلی مهربونتر از این حرفاست نه؟

راستی بذارید به این پست یک شاهکار نی نی را هم اضافه کنم کمی بخندید .

نی نی یه قوطی کمپوت از یخچال برداشته و درباز کن هم برداشته و میخواد باز کنه

من:اجازه گرفتی

نی نی: نه من بو (بزرگ )تدم (شدم )اداده (اجازه )نمیدام(نمیخوام)

بابای نی نی : نمیتونی باز کنی

نی نی:میتونم. پک(فکر )کردی من توتو لوام (کوچولو هستم )

بعد از مدتی که نتونست باز کنه به من میگه:مامان بیا توبک(کمک ) من ه دره (یه ذره ) بو تدم(بزرگ شدم )

واقعا این حرفا از بچه ۳ ساله بعیده .البته نه از بچه های این دوره و زمانه .

خوش و خرم باشید .

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:36 توسط مادر| |
سلام

چه بگویم از این روزها و احساسات متفاوتش .این روزها خیلی چیزها یاد گرفتم .

یاد گرفتم که دیگر نباید به پدر و مادرم بگویم چراانقلاب کردید زیرا اینروزها نیز ازما همان استفاده ای را کردند که از انها در همان زمان کردند.

این روزها تجربه ای است که در تارهای سفید مو میماند و گذر زمان ابعاد آن را نشان خواهد داد .

نی نی" دوات دیب دمینی " یاد گرفته و هر جا میرویم تکرار میکند و خدا را شکر که جز من کسی نمیفهد وگرنه جز نی نی های ستاره دار میشد .

دیشب همه موبایل ها قطع بود و نمیشد با جایی تماس گرفت .خیلی جالب است پول میدهی و وسیله ای میخری که اجازه استفاده اش در هر لحظه با کسان دیگر است به این میگن مملکت جهان سوم.

امروز مادر همسر مولودی دارند و خوشحالم که به بهانه سرکار رفتن انجا نرفتم .چون هم از این جشنهای رروزه که با ۱۰ -۲۰ تومن سروتهش را هم میارن و ماهی یکبار میگیرند دوست ندارم هم چند نفری اونجا هستند که بنده از ندیدنشان بسیار خوشحالم و امیدوارم اگه شب مجبور شدم برم اونا رفته باشن.

من حضرت زهرا را دوست دارم ولی در کنارش دوست دارم اگه قراره جشنی باشه و طرف از کار و زندگیش بزنه و بیاد یه جشن درست و حسابی و پر انرژی باشه که همه واقعا حال کنند. خب اینم نظری است.

البته مهمانهای مادرهمسرم همسایه ها هستند که  بسیار استقبال کرده و شاغل نیستند .

البته شایدم ثواب اون مجالس بیشتر باشه .به هر حال ....

امروز تولد بابای نی نی است .من بنا به اعتماد به سلیقه مهر بانو یه ادوکلن کلوین کلین خریدم که امیدوارم خوشش بیاد برای روز مرد هم میخوام یه عینک دودی براش بخرم

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:26 توسط مادر| |
سلام

اسم این پستم را گذاشتم پراکنده گویی چون راحتترین طرز نوشتنه

۱- ۱ روز مرخصی الکی گرفتم چون میخواستم نی نی را ببرم مهد و یه ۲ ساعتی پیشش باشم و برگردم ولی نشد چون همون روز بچه های مهد را برده بودند باغ وحش .

۲- همون روز رفتیم کلاس کاردستی که مربی اش نیامد.

۳- راستی نی نی را برای مشکل خوابیدن در شب بردم روانشناس  که مطالب جالبی گفت که چیزایی که یادم مونده مینویسم که هم شما بخونید هم خودم یادم بمونه.

              ۳-۱)بچه در ۳ سالگی باید بتونه خودش را معرفی کنه و سنش را بگه نه اینکه خجالت بکشه یا نتونه این کار را بکنه .

                ۳-۲)بچه باید به یک نفر تکیه عاطفی داشته باشه که عمدتا مادره.

                 ۳-۳)اگه بچه مهد میره باید همیشه یک نفر خاص (حتما مادر یا پدر )برش گردونه و بهتر است که همونم ببرش .اینجوری بچه احساس میکنه برای اون شخص مهمه .اما اگر هر دفعه کسی بره بیارش بچه احساس میکنه هر کی حوصلم را داشت منو میبره و من برای کسی مهم نیستم .(اینو که گفت بغض گلوم را گرفت.)

                 ۳-۴)بچه در این سن باید جدا بخوابه .راجع به پسر من گفت چون نزدیک خودتون میخوابه عادت کرده دائم پاشه و شما ناز ونوازشش کنید و بخوابه کم کم جاش را دور کرده تا در یک اتاق دیگر برود و شبها ارامتر میخوابد و وقتی جدا بود به محض اینکه صداش را شنیدید ندوید بروید کمی مکث کنی بچه سعی میکند خودش خودش را آرام کنه اگر ساکت نشد بعد بروید.

۳-۵)به بچه مسئولیت بدهید و کم کم دامنه مسئولیتهاش را زیاد کنید .مثلا در میوه شستن کمک کند در حمام خودش را بشورد و...

من هم ۲ روزه غذای ارتین را میدم خودش بخوره و شلوار بعد از دستشویی رفتنش را پاش کنه کلی بابت همین ۲ کار کوچک احساس راحتی میکنم.

۳-۶) تا ۶ سالگی هر الگویی میتوانید روی بچه پیاده کنید (مسئولیت پذیری - نظم و انظباط - تشویق و محرومیت و...)بعد از ان نمیتوانید.

۳-۷) همه کارهای مهد را از بچه بخواهید در خانه باز اموزی کند تا موثر واقع شود مثلا راجع به نی نی گفت بچه ای است که از نظر کلامی سخت ارتباط برقرارمیکند و سعی کنم با موسیقی - سی دی شعرو جنب و جوش به حرف و شعر و کار وادارمش.

۳-۸) خانه مادربزرگ را کم کم حذف کنم که تنها محیط مهد و خانه بماند و بچه سردرگم نشود.

در ضمن این حرفها برای والدینی است که میخواهند بچه پیشرفته و رو به رشدی داشته باشند وگرنه بچه بالاخره بزرگ میشه و با سطح هوشی اش به جایی هم میرسه.

راجع به نی نی گفت تاحالا هر جور خواسته بزرگ شده و باید خیلی چیزا را یاد بگیره

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:36 توسط مادر| |
تولد ۳ سالگی نی نی بود .

یه ذره شبیه بی خانمان ها برگزار شد.

اخه چون احساس کردم خانواده های دو طرف چشم دیدن همدیگر را ندارند منم گفتم اصلا تولد نمیگیرم .

فقط دیشب خانه مادر همسریه کیک خریدیم و چند تا کادو (ارگ - سنتور - جرثقیل - تانک - رنگ انگشتی) دریافت نمودیم .

از طرف خانواده خودم هم عروسک و چرخ  دریافت نمودیم که یه چند تایی هم کادو مونده که قراره ان شاالله امروز دریافت گردد.

نی نی شبها موقع خواب خیلی اذیت میکنه تا صبح ۳-۴ بار بیدار میشه و جیغ و داد و بیداد .کلا از خوابیدن بدش  میاد .

احتمالا باید با یک مشاور در این رابطه صحبت کنم .

موفق باشید.

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:36 توسط مادر| |